دیکشنری فارسی

glare (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/gler/n., vt., vi.

● نور خیره کننده، نورتابناک، تشعشع

● بسیار درخشیدن، (با نور زیاد) چشم را زدن، فروزیدن، تابناک و چشمگیر بودن

the frozen snow glared in the morning sunlight

برف منجمد در زیر آفتاب بامداد برق می‌زد.

a single light bulb glared in the center of the room

یک لامپ در وسط اتاق می‌درخشید (نور افشانی می‌کرد).

● خیره کنندگی، چیز پر زرق و برق، هر چیز درخشان و خیره کننده

the glare of the sun

نور خیره‌کننده خورشید

● نگاه خیره (از روی خشم)، چشم غره، چشم زهره

the criminal gave the judge a glare

آن تبهکار به قاضی چشم زهره رفت.

● خصمانه نگریستن، چپ چپ نگاه کردن، چشم غره رفتن، چشم زهره رفتن

the officer glared at the fugitive soldier

افسر با خشم به سرباز فراری خیره شد.

* glare of publicity

نور خیره‌کننده‌ی شهرت (یا تبلیغات)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن