دیکشنری فارسی

gloss (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/glôs, gläs/n., vt., vi.

● جلا، صیقل، براقی، تلالو

● براق کردن، جلا دادن، صیقل زدن

● ظاهر خوب (و گول زننده)، فریبایی

● (عیب را با آب و رنگ) پوشاندن، فریبا کردن

his selfishness had a humanitarian gloss about it

خود پرستی او ظاهری بشر دوستانه داشت.

he tried to gloss over his mistakes

او کوشید اشتباهات خود را بپوشاند.

● مخفف: lip gloss

* gloss enamel

لعاب براق

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن