gloss (1)
معنی کامل و مثالها
/glôs, gläs/n., vt., vi.
● جلا، صیقل، براقی، تلالو
● براق کردن، جلا دادن، صیقل زدن
● ظاهر خوب (و گول زننده)، فریبایی
● (عیب را با آب و رنگ) پوشاندن، فریبا کردن
his selfishness had a humanitarian gloss about it
خود پرستی او ظاهری بشر دوستانه داشت.
he tried to gloss over his mistakes
او کوشید اشتباهات خود را بپوشاند.
● مخفف: lip gloss
* gloss enamel
لعاب براق