glutinate معنی فارسی چسباندن بهم پيوستن جمع کردن جوش دادن (زخم) واژههای دیگر با معنی «چسباندن» agglutinate چسباندن، ترکيب کردن، تبديل به چسب کردن close-fitting چسباندن، قالب تن conglutinate بهم چسباندن، بهم جوش دادن، چوش خوردن cut and paste بريدن و چسباندن post fix در پايان واژه چسباندن hoarding تخته براي چسباندن آگهي، ديوار تخته اي يا موقتي، قانون منعاحتکار lenticulate مرجومچه روي فيلم چسباندن agglutination عمل چسباندن يا بهم پيوستن، بهم پيوستگي، هم چسبي chipboard تخته اي که از بهم چسباندن تراشه ي چوب، درست شده باشد، تخته ي فشاري scarfing چسباندن دو قطعه به يکديگر به وسيله چسب