go (1)
معنی کامل و مثالها
/gō/vt., vi.,
● رفتن، عزیمت کردن، عازم شدن، راهی شدن
Hossein went to Kashan
حسین به کاشان رفت.
to go 90 Kilometers an hour
ساعتی 90 کیلومتر رفتن (راندن)
who goes there?
چه کسی آنجا میرود؟ آنجا کیست؟
● شدن
to go mad
دیوانه شدن
● این واژه کاربردها و معنیهای متعددی دارد که بهترین راه نشان دادن آنها کاربرد آنها در جملههای زیر است:
a watch that is not going
ساعتی که کار نمیکند
the ballon went "pop"!
بادکنک ترکید.
the war went badly
جنگ بد پیشرفت میکرد.
go by what I say
آنچه را من میگویم بکن.
how is your life going?
وضع زندگیت چطور است؟
a rumor went through the office
شایعهای در اداره پیچید.
he goes by the name of Manoonchehr
او را به نام منوچهر میشناسند.
he goes in rags
او با لباس ژنده بیرون میرود.
these pants do not go with that jacket
این شلوار به آن کت نمیخورد.
to go to some trouble
به زحمت افتادن
the facts that go to prove my claim
حقایقی که ادعای مرا اثبات میکند
that rule still goes
آن قاعده هنوز هم صادق است.
go home!
برو خونه!
my headache is gone
سردردم خوب شده است.
the third sentence has to go
جملهی سوم باید حذف شود.
his hearing is going
شنوایی او دارد از دست میرود.
the prize goes to Iraj
ایرج برندهی جایزه است.
the bus that goes to Ghamsar
اتوبوسی که به قمصر میرود
the road that goes to Niasar
راهی که به نیاسر منتهی میشود (میرود)
the belt won't go around his waist
کمربند به دور کمرش نمیرسد.
he goes to college
او دانشگاه میرود.
the piano won't go through the door
پیانو از در رد نمیشود.
if Germany does not agree, we go to war
اگر آلمان توافق نکند، جنگ خواهیم کرد.
you went too far in your protests
شما در اعتراضات خود از حد تجاوز کردید.
the shirts go in the top drawer
جای پیراهنها در کشوی فوقانی است.
they tried to make a go of their marriage
آنها کوشیدند ازدواج موفقی داشته باشند.
apples went for one hundred tomans a kilo
سیب کیلویی صد تومان به فروش میرسید.
the burglers went for the jewelry
دزدان رفتند سراغ جواهرات.
from the word go
از اول، از ابتدای کار
* go about
1- مشغول بودن به 2- سیر کردن
* go after
(عامیانه) دنبال چیزی رفتن، کوشش در به دست آوری چیزی کردن، تعقیب کردن
* go against
مخالفت کردن با، اقدام کردن بر علیه
* go along
1- ادامه دادن 2- موافقت کردن با، همکاری کردن 3- همراه رفتن با
* go at
1- دورزدن، محاصره کردن 2- کفاف دادن 3- جابجا شدن، دور گشتن، حمله کردن به، پرداختن (به کاری)
* go back on
عدول کردن، قول شکنی کردن، زیر حرف خود زدن
* go beyond
تجاوز کردن از
you went beyond the speed limit
شما از حداکثر سرعت تجاوز کردید.
* go by
1- عبور کردن، رد شدن 2- پیروی کردن از 3- به نام بخصوص شناخته شدن
* go down
1- پایین رفتن، نزول کردن 2- ثبت شدن
his name will go down in history
نامش در تاریخ ثبت خواهد شد.
3- شکست خوردن، فرو افتادن 4- (انگلیس) دانشگاه را تمام کردن
* go down on
(ناپسند) با دهان اعمال جنسی انجام دادن
* go down the drain
از بین رفتن، از مزه افتادن، هدر رفتن
all his efforts went down the drain
همهی زحمات او به هدر رفت.
* go fly a kite
(عامیانه) برو دنبال کارت، دست از سرم بردار
* go for
1- وانمودکردن، مشابهبودن 2- برای به دست آوردن چیزی یا کسی کوشیدن، پیله کردن به، حمله کردن به 3- (عامیانه) دوستداشتن
I don't go for ice cream
بستنی دوست ندارم.
* go for broke
همهی انرژی یا امکانات خود را به کار گرفتن، به سیم آخر زدن
* go great guns
بسیارموفق بودن
* go hang
(عامیانه) به درک، به من چه
let him go hang!
بگذار هر غلطی میخواهد بکند!
* go hard with
زحمت ایجاد کردن، مزاحم شدن
* go in for
(عامیانه) عادت داشتن، کردن
she doesn't go in for dancing
او به رقصیدن تمایلی ندارد.
* go into
1- (دربارهی چیزی) تحقیق کردن 2- (رشتهی تحصیلی بخصوص) دنبال کردن 3- بررسی کردن، پرداختن به
* go it
انجام دادن، با بیمبالاتی انجام دادن
he insists on going it alone
او اصرار میکند که تنهایی (آن کار را) انجام بدهد.
* go in with
پیوستن به، در مخارج یا مسئولیتها شریک شدن
* go off
1- ترکیدن 2- روی دادن 3- غفلتا رفتن 4- سروصدا کردن
* go on
ادامه دادن، پیش رفتن
he went on laughing
او به خنده ادامه داد.
* go (a person) one better
پیشی جستن، (از دیگری) بهتر بودن
* go out
1- خاموش شدن
the lights went out
چراغها خاموش شدند.
2- از مد افتادن 3- معاشرت کردن، رفت و آمد داشتن، ددری بودن
* go over
مرور کردن، بازبینی کردن، (درس را) دوره کردن
* go some
(آمریکایی عامیانه) بسیار موفق بودن
* go through
1- با دقت انجام دادن، دقیقا مرور کردن 2- تحمل کردن
after the death of her husband, she went through a lot
پس از فوت شوهرش بسیار سختی کشید.
* go through with
به انجام رساندن
she decided not to go through with the marriage
او تصمیم گرفت عروسی را بهم بزند.
* go together
1- به هم خوردن (رنگ یا لباس) 2- (پسر و دختر) فقط با هم بیرون رفتن
* go under
ورشکست شدن، دچاروضع اسفناک شدن
* go up
1- (از نظر ارزش) ترقی کردن، بالا رفتن 2- (انگلیس) وارد دانشگاه شدن
* go up in flames (or smoke)
سوختن، ازبین رفتن
* go with
(عامیانه) رابطهی عشقی داشتن
* go without
(بدون چیزی) گذران کردن
a camel can go without water for a long time
شتر میتواند بدون آب مدت مدیدی سر کند.
* have a go at
(عامیانه) امتحان کردن
he decided to have a go at carpentry
او تصمیم گرفت نجاری را بیازماید.
* let go
1- آزادکردن، رهاکردن 2- چشم پوشیدن از
* let oneself go
عنان اختیار را ازدست دادن، خود را ول کردن
* no go
(عامیانه) غیر ممکن، بیفایده
* no the go
(عامیانه) دایما در حرکت، پویا، فعال
* to go
1- (در رستوران) خوراکی که میتوان آن را به منزل برد
I want a shishkebab to go
یک چلوکباب برای بردن به منزل میخواهم.
2- باقی، انجام نشده، مانده
one page finished, three to go
یک صفحه تمام شد، سه صفحهی دیگر ماند.
* what goes?
چه خبر است؟