grammer US'græmə معنی فارسی دستور زبان واژههای دیگر با معنی «دستور زبان» ambiguous grammar دستور زبان مبهم. regular grammar دستور زبان منظم. do while يک دستور برنامه نويسي زبان سطح بالا که تا، موقعي که شرايط معيني وجود داشته باشد، دستورالعملهاي حلقه اي را اجرا مي کند gramarey دانش، دستور زبان، جادو. one for one مرحله اي غالبا" مربوط به يک اسمبلر که، در آن يک جمله زبان منبع به يک دستور کار، زبان ماشين تبديل مي شود