دیکشنری فارسی

graph (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/graf, gräf/n., vt.

● نمودار، نگاره، گراف، گرافیک، دیاگرام، طرح هندسی، جدول

graph showing mean temperatures in January

نمودار میانگین درجه‌ی حرارت در ژانویه

● به صورت نمودار در آوردن، نگاراندن

● (ریاضیات) منحنی که مقدار تابع را معین می‌کند، نموداری که شامل رئوس و خطوط بوده و روابط منطقی را نشان می‌دهد، مقیاس ترسیم

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن