دیکشنری فارسی

grate (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/grāt/vt., vi.

● رنده کردن (خیار و هویج و غیره)، (شی را با صدای خش خش بر جسم زبری) مالیدن یا ساییدن

to grate carrots

هویج رنده کردن

● دندان قروچه کردن، دندان به هم ساییدن

the nervous child grated his teeth all night

کودک عصبی تمام شب دندان قروچه کرد.

● آزردن، ناراحت کردن، عصبی کردن یا شدن

the noise that grates on the nerves

صدایی که اعصاب را آزار می‌دهد

● خش خش کردن، با صدای نخراشیده و نتراشیده حرف زدن، صدای درشت و خشن داشتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن