grate (1)
معنی کامل و مثالها
/grāt/vt., vi.
● رنده کردن (خیار و هویج و غیره)، (شی را با صدای خش خش بر جسم زبری) مالیدن یا ساییدن
to grate carrots
هویج رنده کردن
● دندان قروچه کردن، دندان به هم ساییدن
the nervous child grated his teeth all night
کودک عصبی تمام شب دندان قروچه کرد.
● آزردن، ناراحت کردن، عصبی کردن یا شدن
the noise that grates on the nerves
صدایی که اعصاب را آزار میدهد
● خش خش کردن، با صدای نخراشیده و نتراشیده حرف زدن، صدای درشت و خشن داشتن