دیکشنری فارسی

grave (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/grāv/n., vt.

● گور، قبر، مزار، مرقد، آرامگاه

my parents' graves are in San Diego

آرامگاه والدینم در شهر سان دیگو است.

● مرگ، موت، فنا، هلاکت

the grave comes to all men

مرگ سراغ همه می‌آید.

the grave of their hopes

تباه شدن امیدهای آن‌ها

● (مهجور) خاک کردن، در گور گذاشتن، قبر کندن

● (قدیمی) کنده‌کاری کردن، تراش دادن، تندیس ساختن، حک کردن، نقش کردن

* to have one's foot in the grave

سالخورده و نزدیک به مرگ بودن، شدیدا بیمار بودن، در شرف موت بودن

* to make one turn (over) in one's grave

انجام دادن کاری که مرده‌ای را در قبر عذاب بدهد، بر خلاف میل یا عقیده‌ی مرده‌ای رفتار کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن