دیکشنری فارسی

graze (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/grāz/n., vi., vt.

● (در مورد گلوله و شمشیر و غیره) خراشیدن، زخم سطحی زدن

● (ارتش) مسیر تراشنده، تیر تراشنده

the bullet grazed his thigh

گلوله رانش را خراشید.

● خراش، خراشیدگی، زخم سطحی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن