graze (2)
معنی کامل و مثالها
/grāz/n., vi., vt.
● (در مورد گلوله و شمشیر و غیره) خراشیدن، زخم سطحی زدن
● (ارتش) مسیر تراشنده، تیر تراشنده
the bullet grazed his thigh
گلوله رانش را خراشید.
● خراش، خراشیدگی، زخم سطحی
/grāz/n., vi., vt.
● (در مورد گلوله و شمشیر و غیره) خراشیدن، زخم سطحی زدن
● (ارتش) مسیر تراشنده، تیر تراشنده
the bullet grazed his thigh
گلوله رانش را خراشید.
● خراش، خراشیدگی، زخم سطحی
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن