دیکشنری فارسی

greet (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/grēt/vt.

● سلام کردن، سلام و تعارف به جا آوردن، درود گفتن، ملاقات کردن، پیشواز رفتن، خوش آمد گفتن، احوال پرسی کردن، ادای احترام کردن

they greeted her at the door

جلو در به او سلام و تعارف کردند.

I wish to greet them personally

دلم می‌خواهد شخصا به آنها خوش آمد بگویم.

his speech was greeted with the audience's cheers

صحبت او با هلهله‌ی حضار مواجه شد.

the enemy was greeted with a shower of bullets

دشمن با رگباری از گلوله مورد استقبال قرار گرفت.

the sound of laughter greeted his ears

صدای خنده به گوشش خورد.

they greeted him with open arms

با آغوش باز او را پذیرفتند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن