دیکشنری فارسی

grill (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/gril/n., vt., vi.

● منقل خوراک پزی، (دستگاه قابل حمل برای کباب کردن گوشت در هوای آزاد) گریل، کباب پز

● رجوع شود به: gridiron

● (با کباب پز) پختن، کباب کردن

I like grilled meat better than fried meat

من گوشت کباب شده را بیشتر از گوشت سرخ شده دوست دارم.

● کباب، بریانی

● (در شکنجه ) داغ کردن، با میله‌ی داغ (و چیزهای مشابه ) زجر دادن

● شدیدا مورد پرسش قرار دادن، استنطاق کردن

the police grilled him for five hours

پلیس پنج ساعت از او بازپرسی کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن