grip (1)
معنی کامل و مثالها
/grip/n., vi., vt.
● در دست گرفتن، (با دندان یا گاز انبر و غیره) محکم گرفتن، (بادست) چسبیدن به
he gripped my hand and would not let me go
دستم را محکم گرفت و نگذاشت بروم.
the dog gripped the bone and ran off
سگ استخوان را به دندان گرفت و در رفت.
in order not to fall, the lad gripped the branch
پسرک به شاخه چسبید تا پایین نیافتد.
● محکم چسباندن یا میخ کردن یا وصل کردن (با to)
● طرز گرفتن یا نگهداشتن (در دست)، گیرش
● طرز دست دادن
● قدرت گرفتن، زورپنجه
he lost his grip and fell from the branch
دستش ول شد و از شاخه افتاد.
● فهم، ادراک
to have a grip on a problem
مسئلهای را درک کردن
● تحت کنترل
in the a grip of a deadly disease
در چنگال مرضی مهلک
● گیره، قید، بست، پنس
● دسته، قبضه، دستگیره
● کیسهی سفر، چمدان یا کیف کوچک
● (تئاتر و سینما) مسئول دکور و وسایل صحنه
● (ورزش) طرز گرفتن (راکت و چوگان و غیره)، طرز در دست نگهداشتن
get a firm grip on the racket!
راکت را محکم بگیر!
● توجه را جلب کردن، شدیدا تحت تاثیر قرار دادن
a gripping story
داستانی گیرا
* to come to grips with
1- جنگ تن به تن کردن، پنجه به پنجه شدن 2- روبرو شدن با، پیکار کردن، دست و پنجه نرم کردن
come to grips with reality!
واقعیت را قبول کن!
* to get a grip on oneself
بر خود مسلط شدن، خود را کنترل کردن