grizzle (2)
معنی کامل و مثالها
/griz´ǝl/vt.
● غرولند کردن، شکایت کردن، غر زدن
he was always grizzling about the work to be done
او همیشه دربارهی کاری که باید انجام داده میشد غرولند میکرد.
● نالیدن، بی تابی کردن
some children grizzle a lot
بعضی بچهها خیلی ناله و زاری میکنند.