دیکشنری فارسی

grizzle (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/griz´ǝl/vt.

● غرولند کردن، شکایت کردن، غر زدن

he was always grizzling about the work to be done

او همیشه درباره‌ی کاری که باید انجام داده می‌شد غرولند می‌کرد.

● نالیدن، بی تابی کردن

some children grizzle a lot

بعضی بچه‌ها خیلی ناله و زاری می‌کنند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن