ground (1)
معنی کامل و مثالها
/ground/n., vt., vi., adj.
● (در اصل) ته، پایین ترین قسمت هر چیز، کف (دریا و دریاچه)
● سطح زمین، زمین، خاک، سرزمین
the man fell on the ground
مرد بر خاک افتاد.
the ground was covered with snow
زمین از برف پوشیده بود.
● میدان، - گاه
hunting ground
شکارگاه
● حیاط، محوطه
church grounds
محوطهی کلیسا
● زمینه، (علم و آموزش) رشته، (پژوهش و استدلال) موضوع، مطلب
he covered the same ground he had covered yesterday
همان مطلب دیروزی خود را تکرار کرد.
● (اغلب جمع)، پایه، اساس، شالوده
the grounds for his argument
اساس استدلال او
● علت، انگیزه، دلیل، موجب
adultry can be grounds for divorce
رابطهی نامشروع جنسی میتواند (به عنوان دلیل کافی در دادگاه) منجر به طلاق شود.
● (نقاشی) زمینه
● (جمع) ته نشست، درده
coffee grounds
رسوب قهوه
● (برق) سیم زمینی، اتصال زمین
● زمینی، خاکی، روی زمین، زمین زی، خاک زی
ground attack
حملهی زمینی
● روی زمین قرار دادن، (روی زمین) متوقف کردن، مانع پرواز شدن
due to a storm, airplanes were grounded
به خاطر توفان پرواز هواپیماها متوقف شد.
the mutineers grounded the ship
شورشیان کشتی رابه گل نشاندند.
● بنیاد نهادن، استوار کردن، پایه قرار دادن، زمینهدار کردن
he grounded his arguments on economic considerations
بحث خود را بر پایهی ملاحظات اقتصادی قرار داد.
● (عامیانه) نوجوان را به عنوان تنبیه در خانه نگهداشتن
● (فوتبال آمریکایی) حریف را بر زمین افکندن، توپ را عمدا بر زمین انداختن
● (بیسبال) توپ زمینی زدن
● عرصه (در برابر: اعیان)
● (کشتی) به گل نشستن
● تعلیم دادن، آموختن
he is well-grounded in mathematics
او خوب به ریاضی وارد است.
* break ground
1- حفرکردن، کندن 2- شخم زدن 3- پی ریزی کردن، شروع به ساختمان کردن
* break new ground
ابداع کردن، بنای تازه ای را آغاز کردن
* cover ground
مسافتی را طی کردن، (تاحدی) پیشرفت کردن
* cut the ground from under one (or one's feet)
استدلال کسی را خنثی کردن، عقیم گذاشتن
* from the ground up
از پایین به بالا، کاملا
* gain ground
پیشرفت کردن، موفق شدن، قوی شدن
* get off the ground
آغاز شدن یا کردن، شروع به پیشرفت کردن
* give ground
عقب نشینی کردن، کوتاه آمدن
* go to ground
پنهان شدن، کناره جویی کردن، منزوی شدن
* hold (or stand) one's ground
استقامت کردن، پابرجا ماندن، پایداری کردن
* lose ground
عقب افتادن، پسروی کردن، تضعیف شدن، ناموفق شدن
* on delicate ground
در موقعیت حساس
* on firm ground
در شرایط خوب، دارای دلایل خوب
* on one's own ground
در محیط آشنا، موضوع آشنا، در رشتهی تخصصی خود
* run into the ground
(عامیانه) زیاد انجام دادن، افراط کردن، زیاده روی کردن
* shift one's ground
موضوع را عوض کردن، استدلال تازهای را پیش کشیدن
* suit (right) down to the ground
(عامیانه) کاملا مناسب بودن