دیکشنری فارسی

ground (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ground/n., vt., vi., adj.

● (در اصل) ته، پایین ترین قسمت هر چیز، کف (دریا و دریاچه)

● سطح زمین، زمین، خاک، سرزمین

the man fell on the ground

مرد بر خاک افتاد.

the ground was covered with snow

زمین از برف پوشیده بود.

● میدان، - گاه

hunting ground

شکارگاه

● حیاط، محوطه

church grounds

محوطه‌ی کلیسا

● زمینه، (علم و آموزش) رشته، (پژوهش و استدلال) موضوع، مطلب

he covered the same ground he had covered yesterday

همان مطلب دیروزی خود را تکرار کرد.

● (اغلب جمع)، پایه، اساس، شالوده

the grounds for his argument

اساس استدلال او

● علت، انگیزه، دلیل، موجب

adultry can be grounds for divorce

رابطه‌ی نامشروع جنسی می‌تواند (به عنوان دلیل کافی در دادگاه) منجر به طلاق شود.

● (نقاشی) زمینه

● (جمع) ته نشست، درده

coffee grounds

رسوب قهوه

● (برق) سیم زمینی، اتصال زمین

● زمینی، خاکی، روی زمین، زمین زی، خاک زی

ground attack

حمله‌ی زمینی

● روی زمین قرار دادن، (روی زمین) متوقف کردن، مانع پرواز شدن

due to a storm, airplanes were grounded

به خاطر توفان پرواز هواپیماها متوقف شد.

the mutineers grounded the ship

شورشیان کشتی رابه گل نشاندند.

● بنیاد نهادن، استوار کردن، پایه قرار دادن، زمینه‌دار کردن

he grounded his arguments on economic considerations

بحث خود را بر پایه‌ی ملاحظات اقتصادی قرار داد.

● (عامیانه) نوجوان را به عنوان تنبیه در خانه نگه‌داشتن

● (فوتبال آمریکایی) حریف را بر زمین افکندن، توپ را عمدا بر زمین انداختن

● (بیس‌بال) توپ زمینی زدن

● عرصه (در برابر: اعیان)

● (کشتی) به گل نشستن

● تعلیم دادن، آموختن

he is well-grounded in mathematics

او خوب به ریاضی وارد است.

* break ground

1- حفرکردن، کندن 2- شخم زدن 3- پی ریزی کردن، شروع به ساختمان کردن

* break new ground

ابداع کردن، بنای تازه ای را آغاز کردن

* cover ground

مسافتی را طی کردن، (تاحدی) پیشرفت کردن

* cut the ground from under one (or one's feet)

استدلال کسی را خنثی کردن، عقیم گذاشتن

* from the ground up

از پایین به بالا، کاملا

* gain ground

پیشرفت کردن، موفق شدن، قوی شدن

* get off the ground

آغاز شدن یا کردن، شروع به پیشرفت کردن

* give ground

عقب نشینی کردن، کوتاه آمدن

* go to ground

پنهان شدن، کناره جویی کردن، منزوی شدن

* hold (or stand) one's ground

استقامت کردن، پابرجا ماندن، پایداری کردن

* lose ground

عقب افتادن، پس‌روی کردن، تضعیف شدن، ناموفق شدن

* on delicate ground

در موقعیت حساس

* on firm ground

در شرایط خوب، دارای دلایل خوب

* on one's own ground

در محیط آشنا، موضوع آشنا، در رشته‌ی تخصصی خود

* run into the ground

(عامیانه) زیاد انجام دادن، افراط کردن، زیاده روی کردن

* shift one's ground

موضوع را عوض کردن، استدلال تازه‌ای را پیش کشیدن

* suit (right) down to the ground

(عامیانه) کاملا مناسب بودن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن