دیکشنری فارسی

gum (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/gum/n., vi., vt.

● صمغ، رزین، انگم، سقز، انگژه، انگ، ژد، زفت، زنج

● رجوع شود به: gum tree

● (پشت تمبر پست و در پاکت) چسب، ماده‌ی چسبناک

● (نادر) لاستیک خالص

● (آمریکا - به صورت جمع) گالش

● چربی و گل و لای (در ماشین آلات و لوله و دودکش)، روغن ماشین که کثیف و سفت و چسبناک شده، گام

● چربی و لای گرفتن یا تولید کردن

* by gum!

(عامیانه) به خدا!، ای بابا!، عجب‌!

* to gum up

(خودمانی) از کار افتادن (ماشین آلات)، خراب شدن، گرفتن (لوله)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن