دیکشنری فارسی

gust (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/gust/n., vi.

● وزش شدید (باد)، تند وزش، تندباد

when he opened the door, a cold gust of wind struck my face

در را که باز کردم تند باد سردی به صورتم خورد.

● وزیدن، تند وزیدن

the wind gusted to 40 kilometers

سرعت باد به چهل کیلومتر رسید.

● (باران و آتش و صدا و غیره) رگبار، تنوره کشی، ترکیدن

● (خشم یا خنده) تجلی ناگهانی

a sudden gust of anger

بروز ناگهانی خشم

amidst gusts of laughter

در میان امواجی از خنده

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن