دیکشنری فارسی

hallucinate

UKhəluːsineit

معنی فارسی

دچاروهم کردن ،

انديشه هاي بيهوده ايجادکردن درمغز (کسي)

معنی کامل و مثال‌ها

/hǝ lōō´si nāt´/vt., vi.

● دچار توهم کردن یا شدن، وهم زده شدن یا کردن، نهازیدن، به عالم هپروت رفتن

drunks sometimes hallucinate

مست‌ها گاهی دچار توهم می‌شوند.

● (در عالم خواب و خیال) دیدن، خیال کردن، تصور (نادرست) کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. perceive what is not there; have illusions “Somebody ----s” “Somebody ----s something”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن