hallucinate
UKhəluːsineit
معنی فارسی
دچاروهم کردن ،
انديشه هاي بيهوده ايجادکردن درمغز (کسي)
معنی کامل و مثالها
/hǝ lōō´si nāt´/vt., vi.
● دچار توهم کردن یا شدن، وهم زده شدن یا کردن، نهازیدن، به عالم هپروت رفتن
drunks sometimes hallucinate
مستها گاهی دچار توهم میشوند.
● (در عالم خواب و خیال) دیدن، خیال کردن، تصور (نادرست) کردن
تعریف انگلیسی
verb
- perceive what is not there; have illusions “Somebody ----s” “Somebody ----s something”