دیکشنری فارسی

halt (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hôlt/n., vi., vt.

● ایست، توقف، مکث، وقفه، درنگ

● (انگلیس - راه‌آهن) ایستگاه فرعی

● (دستور توقف که پاسداران و غیره به عابران می‌دهند) ایست‌!

the guard cried, "halt or I'll fire"

نگهبان فریاد زد: ((ایست والا آتش می‌کنم.))

● (موقتا) متوقف کردن یا شدن، ایست کردن یا دادن، ایستادن

suddenly the car halted

اتومبیل ناگهان از حرکت ایستاد.

* bring to a halt

متوقف کردن، بندآوردن

* call a halt

دستور ایست دادن، (موقتا) قطع فعالیت کردن

they called a halt to hostilities

آنان دستور دادند مخاصمات قطع شود.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن