halt (1)
معنی کامل و مثالها
/hôlt/n., vi., vt.
● ایست، توقف، مکث، وقفه، درنگ
● (انگلیس - راهآهن) ایستگاه فرعی
● (دستور توقف که پاسداران و غیره به عابران میدهند) ایست!
the guard cried, "halt or I'll fire"
نگهبان فریاد زد: ((ایست والا آتش میکنم.))
● (موقتا) متوقف کردن یا شدن، ایست کردن یا دادن، ایستادن
suddenly the car halted
اتومبیل ناگهان از حرکت ایستاد.
* bring to a halt
متوقف کردن، بندآوردن
* call a halt
دستور ایست دادن، (موقتا) قطع فعالیت کردن
they called a halt to hostilities
آنان دستور دادند مخاصمات قطع شود.