دیکشنری فارسی

halt (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/hôlt/n., vi., adj.

● لنگیدن، شلیدن، لنگان لنگان رفتن

the old man was walking haltingly

پیرمرد لنگان و لرزان راه می‌رفت.

● مردد بودن، تردید کردن، (در سخن) تته پته کردن

to halt in one's speech

در سخن مکث و تردید کردن

● عیب داشتن، معیوب بودن، کاستی داشتن، (شعر) بد وزن و قافیه بودن، ناسلیس بودن، بریده بریده بودن، (بحث و استدلال) غیرمنطقی، ناروان

the young poet's halting verse

شعر ناموزون شاعر جوان

● لنگ، شل، افلیج

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن