halt (2)
معنی کامل و مثالها
/hôlt/n., vi., adj.
● لنگیدن، شلیدن، لنگان لنگان رفتن
the old man was walking haltingly
پیرمرد لنگان و لرزان راه میرفت.
● مردد بودن، تردید کردن، (در سخن) تته پته کردن
to halt in one's speech
در سخن مکث و تردید کردن
● عیب داشتن، معیوب بودن، کاستی داشتن، (شعر) بد وزن و قافیه بودن، ناسلیس بودن، بریده بریده بودن، (بحث و استدلال) غیرمنطقی، ناروان
the young poet's halting verse
شعر ناموزون شاعر جوان
● لنگ، شل، افلیج