دیکشنری فارسی

halter (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hôl´tǝr/n., vt.

● افسار، پالهنگ

he tied the ass to the tree with its halter

او خر را با افسارش به درخت بست.

● طناب چوبه‌ی دار، طناب دار، به دار زدن، حلق‌آویز کردن

he was dangling with a halter around his neck

او از طنابی به دور گردنش آویزان بود.

● پستان بند (که از گردن آویخته است)

● افسار بستن به، مهار کردن

I haltered the horse securely to the tree

اسب را محکم به درخت بستم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن