halter (1)
معنی کامل و مثالها
/hôl´tǝr/n., vt.
● افسار، پالهنگ
he tied the ass to the tree with its halter
او خر را با افسارش به درخت بست.
● طناب چوبهی دار، طناب دار، به دار زدن، حلقآویز کردن
he was dangling with a halter around his neck
او از طنابی به دور گردنش آویزان بود.
● پستان بند (که از گردن آویخته است)
● افسار بستن به، مهار کردن
I haltered the horse securely to the tree
اسب را محکم به درخت بستم.