دیکشنری فارسی

hardy (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/här´dē/adj.

● دلیر، بی‌باک، نترس، متهور

our soldiers displayed a hardy spirit

سربازان ما روحیه‌ی تهورآمیزی از خود نشان دادند.

● بی‌پروا، بی‌فکر، عجول

● (در مقابل سرما و خستگی و غیره) پر طاقت، پر توش، پر تاب و توان، رنج‌پذیر

the hardy boys swam in the lake's icy water

پسران پرطاقت در آب بسیار سرد دریاچه شنا کردند.

● (گیاهی که طاقت سرما دارد) سرماپذیر، مقاوم (در برابر سرما)

* hardy annual

1- گیاه یکساله که طاقت تحمل زمستان را دارد 2- (انگلیس - خودمانی) ورد زبان‌ها، موضوع روز

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن