دیکشنری فارسی

harness

UKhɑːnəs US'hɑ:nəs

معنی فارسی

ستام يراق اسباب کار سلاح مجهزکردن اماده کارکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/här´nis/n., vt.

● ساز و برگ اسب (عنان و دهانه و چشم‌بند و تنگ وغیره برای بارکشی یا بستن اسب به کالسکه و گاری و غیره ولی نه برای سواری) مالبند و خاموت (و غیره)، ستام

● (هر چیز شبیه این) ستام چتر نجات، (بافندگی) دستگاه تارکش، کمربند ایمنی کودک (که شانه بند هم دارد)

a child's seat and harness are among the necessities of family cars

صندلی و کمربند ایمنی مخصوص کودکان از ضروریات اتومبیل خانواده‌ها است.

● (برق: مجموعه‌ای از سیستم‌های برقی همبسته که به سرعت به برق وصل و قطع می‌شود) همبست برقی

● (در اصل) زره و ساز و برگ جنگی برای انسان یا اسب، زره و ستام اسب

● (قدیمی) زره پوشیدن

● (اسب کالسکه و غیره را) مالبندی کردن، با تسمه و خاموت و غیره به گاری و غیره وصل کردن، (اسب را) یراق کردن، ستام‌بندی کردن

they had harnessed the two black horses to my carriage

دو اسب سیاه را به کالسکه‌ی من بسته بودند.

● (مجازی) مهار کردن، واپاد کردن، لگام کردن

the dam will harness the river's tremendous energy

آن سد نیروی عظیم رودخانه را مهار خواهد کرد.

* in double harness

1- دو مهاره (اسبی که با اسب دیگر مالبندی شده است) 2- عیال وار، متاهل، شوهردار، زن دار 3- دو شغله، دو کاره، دارای دوکار

* in harness

1- (اسب) بسته شده به کالسکه (و غیره)، مالبندی شده، مشغول بارکشی 2- (مجازی) گرفتار، مشغول به کار روزمره

* in harness with

در همکاری با، متفقا

تعریف انگلیسی

verb
  1. a support consisting of an arrangement of straps for holding something to the body (especially one supporting a person suspended from a parachute)
  2. stable gear consisting of an arrangement of leather straps fitted to a draft animal so that it can be attached to and pull a cart
  3. put a harness “harness the horse” “Somebody ----s something” “Somebody ----s something PP”
  4. exploit the power of “harness natural forces and resources” “Somebody ----s something”
  5. control and direct with or as if by reins “rein a horse” “Somebody ----s something”
  6. keep in check “rule one's temper” “Something ----s something”

مترادف‌ها

I. noun
1. Tackling, tackle, gear.
2. Accoutrements, armor, array, mail.
3. Mounting (of a loom).
II. verb active
Tackle, put in harness.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن