دیکشنری فارسی

hash (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hash/vt., n.

● (گوشت یا سبزیجات) خرد کردن، ریزریز کردن

● خوراک گوشت خرد کرده و سبزیجات

● (عامیانه) افتضاح کردن، (بسیار) بد انجام دادن، قاتی پاتی کردن

he pretty well hashed the history of that war

او در نوشتن تاریخ آن جنگ حسابی گند زد.

● آمیزه‌ای از چیزهای مستعمل یا قبلا گفته شده

● هر چیز قاتی پاتی، شله قلمکار، درهم و برهم

● (امریکا- عامیانه) پیشخدمتی کردن (به ویژه در ناهارخوری دانشجویان)

* hash out

(عامیانه) پس از مذاکرات طولانی حل کردن یا توافق کردن

* hash over

(عامیانه) به تفصیل مورد بحث قرار دادن، جزئیات را مورد مذاکره قرار دادن

* make (a) hash of

(عامیانه) 1- افتضاح کردن، بد انجام دادن، خیطی بالا آوردن 2- (حریف یا استدلال کسی را) شکست دادن، دخل کسی یا چیزی راآوردن

* settle someone's hash

(عامیانه) چیره‌شدن (بر کسی)، له و لورده کردن، سرکوب کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن