hash (1)
معنی کامل و مثالها
/hash/vt., n.
● (گوشت یا سبزیجات) خرد کردن، ریزریز کردن
● خوراک گوشت خرد کرده و سبزیجات
● (عامیانه) افتضاح کردن، (بسیار) بد انجام دادن، قاتی پاتی کردن
he pretty well hashed the history of that war
او در نوشتن تاریخ آن جنگ حسابی گند زد.
● آمیزهای از چیزهای مستعمل یا قبلا گفته شده
● هر چیز قاتی پاتی، شله قلمکار، درهم و برهم
● (امریکا- عامیانه) پیشخدمتی کردن (به ویژه در ناهارخوری دانشجویان)
* hash out
(عامیانه) پس از مذاکرات طولانی حل کردن یا توافق کردن
* hash over
(عامیانه) به تفصیل مورد بحث قرار دادن، جزئیات را مورد مذاکره قرار دادن
* make (a) hash of
(عامیانه) 1- افتضاح کردن، بد انجام دادن، خیطی بالا آوردن 2- (حریف یا استدلال کسی را) شکست دادن، دخل کسی یا چیزی راآوردن
* settle someone's hash
(عامیانه) چیرهشدن (بر کسی)، له و لورده کردن، سرکوب کردن