دیکشنری فارسی

hassle

US'hæsəl

معنی فارسی

جر و بحث ، مجادله ، بگومگو ، يک و دو

وضع ناجور ، گرفتاري ، دردسر

جر و بحث کردن ، مجادله کردن ، يک و دو کردن ،

محاجه کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/has´ǝl/n., vt., vi.

(امریکا- عامیانه)

جر و بحث، مجادله، بگومگو، یک و دو

to get into a hassle

وارد جرو بحث شدن

وضع ناجور، گرفتاری، دردسر

finding a taxi has become a hassle

تاکسی گیر آوردن دردسر شده است.

(عامیانه) جر و بحث کردن، مجادله کردن، یک و دو کردن، محاجه کردن

(خودمانی) اذیت کردن، پاپی شدن، (به کسی) بند کردن

stop hassling me!

دست از سرم بردار!

تعریف انگلیسی

verb
  1. an angry disturbance “he didn't want to make a fuss” “they had labor trouble” “a spot of bother”
  2. disorderly fighting “He is known to harry his staff when he is overworked” “This man harasses his female co-workers” “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody” “Sam cannot hassle Sue”

واژه‌های دیگر با معنی «جر و بحث»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن