دیکشنری فارسی

hatch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hach/vt., vi., n.

● (در مورد جانورانی که تخم می‌گذارند - معمولا با: off یا out) روی تخم خوابیدن و جوجه آوردن، از تخم درآوردن

the hen hatched today

مرغ امروز جوجه آورد.

● سر از تخم درآوردن، درآمدن

I watched the chickens hatch

من از تخم بیرون آمدن جوجه‌ها را تماشا کردم.

newly hatched tadpoles

بچه قورباغه‌های نوزاد

● کرچ شدن، کرک شدن (brood هم می‌گویند)

these birds hatch once a year

این پرندگان سالی یکبار کرچ می‌شوند.

● (اندیشه یا نقشه‌ی سری و غیره) تکوین کردن، هستی دادن، طرح ریختن

to hatch a conspiracy

توطئه‌ای را طرح‌ریزی کردن

● (باماشین) جوجه‌کشی کردن

an incubator can hatch hundreds of chickens

ماشین جوجه‌کشی می‌تواند صدها جوجه به عمل آورد.

● جوجه‌کشی، جوجه آوری، سر از تخم درآوری

● جوجه‌های همزاد

this time the hatch were all white

این بار جوجه‌های همزاد همه سفید بودند.

● نتیجه، پیامد

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن