hatch (1)
معنی کامل و مثالها
/hach/vt., vi., n.
● (در مورد جانورانی که تخم میگذارند - معمولا با: off یا out) روی تخم خوابیدن و جوجه آوردن، از تخم درآوردن
the hen hatched today
مرغ امروز جوجه آورد.
● سر از تخم درآوردن، درآمدن
I watched the chickens hatch
من از تخم بیرون آمدن جوجهها را تماشا کردم.
newly hatched tadpoles
بچه قورباغههای نوزاد
● کرچ شدن، کرک شدن (brood هم میگویند)
these birds hatch once a year
این پرندگان سالی یکبار کرچ میشوند.
● (اندیشه یا نقشهی سری و غیره) تکوین کردن، هستی دادن، طرح ریختن
to hatch a conspiracy
توطئهای را طرحریزی کردن
● (باماشین) جوجهکشی کردن
an incubator can hatch hundreds of chickens
ماشین جوجهکشی میتواند صدها جوجه به عمل آورد.
● جوجهکشی، جوجه آوری، سر از تخم درآوری
● جوجههای همزاد
this time the hatch were all white
این بار جوجههای همزاد همه سفید بودند.
● نتیجه، پیامد