دیکشنری فارسی

heel (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/hēl/vi., vt., n.

● (به ویژه در مورد کشتی) به یکسو خم شدن، لم دادن

the wind was strong and the sailboat kept heeling to the left

باد قوی بود و قایق بادبانی مرتبا به چپ خم می‌شد.

● کژ (یا مایل) کردن، به یکسو خم کردن

● میزان خم‌شدگی (کشتی یا قایق و غیره)

● خم شدگی، تمایل، کژی

a heel of ten degrees to the right

خم شدگی ده درجه به سوی راست

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن