دیکشنری فارسی

helm (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/helm/n., vt.

● دسته‌ی سکان کشتی، چرخ فرمان (کشتی یا قایق و غیره) (tiller هم می‌گویند)

● دستگاه هدایت کشتی (دسته‌ی سکان و خود سکان و غیره)

● (مجازی) رهبری، زمام امور، مهار کارها

● هدایت کردن، راندن، مهار کردن، سکانداری کردن

* at the helm

(قرار گرفته در) پشت فرمان کشتی، زمامدار امور، در تصدی

* take the helm of

سکان به دست گرفتن، زمام امور را به دست گرفتن، تصدی امری را به عهده گرفتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن