دیکشنری فارسی

hem (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hem/n., vt.

● (دوزندگی) سجاف، فراویز، پروز (حاشیه‌ی تو گذاشته شده‌ی لباس یا پرده و غیره)، لبه

I undid the hem of my overcoat to make it longer

سجاف پالتو خود را شکافتم تا آن را بلندتر کنم.

● (مجازی) حاشیه، کناره، لبه، مرز (لبه‌ی دولا شده‌ی ظرف‌های فلزی و پلاستیکی و غیره)

the hem of a bucket is thicker than the rest of it

لبه‌ی سطل از بقیه‌ی آن ضخیم‌تر است.

there was a green hem of trees around the lake

دورتادور دریاچه را حاشیه‌ی سبزی از درخت فرا گرفته بود.

● سجاف گذاشتن، سجاف دار کردن، فراویزدار کردن

* hem in (or about, around)

1- محاصره کردن، دور چیزی را گرفتن

the enemy had hemmed us in

دشمن اطراف ما را گرفته بود.

2- محدود کردن، دست و بال کسی را بستن، بازداری کردن

the village was hemmed in on all sides by a thick forest

دهکده از هر سو توسط جنگل انبوهی احاطه شده بود.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن