دیکشنری فارسی

hinder (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hīn´dǝr/vt., vi.

● بازداری کردن، جلوگیری کردن، مانع شدن، سد راه شدن، باز ایستاندن

snow hindered the army's progress

برف جلو پیشرفت قشون را گرفت.

he is hindered by a lack of education

نداشتن تحصیلات وبال گردن او شده است.

● اشکال ایجاد کردن، مزاحم شدن، دشوار کردن

● به تاخیر انداختن، دیراندن، پرویشیدن

a shortage of building materials has hindered the completion of the project

کمبود مصالح ساختمانی اجرای طرح را عقب انداخته است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن