hinder (1)
معنی کامل و مثالها
/hīn´dǝr/vt., vi.
● بازداری کردن، جلوگیری کردن، مانع شدن، سد راه شدن، باز ایستاندن
snow hindered the army's progress
برف جلو پیشرفت قشون را گرفت.
he is hindered by a lack of education
نداشتن تحصیلات وبال گردن او شده است.
● اشکال ایجاد کردن، مزاحم شدن، دشوار کردن
● به تاخیر انداختن، دیراندن، پرویشیدن
a shortage of building materials has hindered the completion of the project
کمبود مصالح ساختمانی اجرای طرح را عقب انداخته است.