دیکشنری فارسی

hindrance

UKhindrəns US'hındrəns

معنی فارسی

پاگيري بازماندگي اذيت ازار مانع سبب تاخير.

معنی کامل و مثال‌ها

/hin´drǝns/n.

● بازداری، جلوگیری، ممانعت، مزاحمت، بازایستانی

without any hindrance

بدون هیچگونه بازداری

● بازدارنده، بازدار، جلوگیر، مانع، سد راه، بازایستان، رادع، مزاحم

not knowing English became a great hindrance for him

ندانستن انگلیسی برای او مانع بزرگی شد.

I need neither the government's help nor its hindrances

نه به کمک دولت نیاز دارم و نه به اشکال تراشی‌های آن.

تعریف انگلیسی

noun
  1. something immaterial that interferes with or delays action or progress
  2. any obstruction that impedes or is burdensome
  3. the act of hindering or obstructing or impeding

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن