دیکشنری فارسی

hip (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hip/n., vt.

● کپل (کفل)، لمبر، شنج، سرین، (جمع) باسن

that woman has broad hips

آن زن باسن پهنی دارد.

● رجوع شود به: hip joint

● (چهارپایان) کپل

● (معماری) زاویه‌ای که دو طرف شیب‌دار شیروانی یا بام با هم درست می‌کنند

a hip roof

بام شیب‌دار از دو سو

● (بام را) از دو سو شیب‌دار کردن

* on (or upon) the hip

(نادر) در مضیقه، در موقعیت بد، گرفتار

* smite hip and thigh

(شعر قدیم) حمله‌ی بی‌امان کردن، خرد و خمیر کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن