دیکشنری فارسی

hobby (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/häb´ē/n., pl.

● (قدیمی) اسب میان اندام تندرو، اسب پرزور

● رجوع شود به: hobbyhorse

● (کاری که بخاطر ذوق و علاقه انجام شود نه وظیفه یا مزد) سرگرمی، خواهکاری، خواهکاره، تفنن، کار ذوقی

he is a teacher and his hobby is stamp- collecting

او معلم است و سرگرمی او تمبر جمع کردن می‌باشد.

he paints as a hobby

او برای سرگرمی (نه پول) نقاشی می‌کند.

* ride a hobby

بیش از حد به کار ذوقی (خواهکار) خود علاقمند بودن، در خواهکاری زیاده روی کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن