دیکشنری فارسی

hum (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/hum/n., vt., vi.

● (صدای مداوم و نجوا مانند ایجاد کردن) وز وز کردن، فرفر کردن، دندنه کردن

a bee was humming around my head

زنبوری دور سرم وز وز می‌کرد.

mosquitoes hummed

پشه‌ها وز وز می‌کردند.

the ceiling fan hummed all night

بادزن سقف تمام شب فرفر می کرد.

● (با دهان بسته صدا ایجاد کردن) زمزمه کردن، زیر لبی گفتن

to hum a tune

آهنگی را زمزمه کردن

she hummed the baby to sleep

زیر لبی (لالایی) خواند تا بچه به خواب رفت.

he hummed his displeasure

او با من‌من کردن ناخشنودی خود را نشان داد.

● (سر و صدای در هم و مداوم ایجاد کردن) همهمه کردن، هیاهو کردن

my head is humming

سرم صدا می‌کند.

● (عامیانه) پر جنب و جوش بودن، رونق داشتن

once again,our economy is humming

اقتصاد ما دوباره به جنبش در آمده است.

the car industry too is beginning to hum

صنعت اتومبیل سازی نیز شروع به جنب و جوش کرده است .

● دندنه، وز وز، فرفر، صدای مداوم و آرام، من‌من

the fan's hum

(صدای) فرفر پنکه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن