hum (1)
معنی کامل و مثالها
/hum/n., vt., vi.
● (صدای مداوم و نجوا مانند ایجاد کردن) وز وز کردن، فرفر کردن، دندنه کردن
a bee was humming around my head
زنبوری دور سرم وز وز میکرد.
mosquitoes hummed
پشهها وز وز میکردند.
the ceiling fan hummed all night
بادزن سقف تمام شب فرفر می کرد.
● (با دهان بسته صدا ایجاد کردن) زمزمه کردن، زیر لبی گفتن
to hum a tune
آهنگی را زمزمه کردن
she hummed the baby to sleep
زیر لبی (لالایی) خواند تا بچه به خواب رفت.
he hummed his displeasure
او با منمن کردن ناخشنودی خود را نشان داد.
● (سر و صدای در هم و مداوم ایجاد کردن) همهمه کردن، هیاهو کردن
my head is humming
سرم صدا میکند.
● (عامیانه) پر جنب و جوش بودن، رونق داشتن
once again,our economy is humming
اقتصاد ما دوباره به جنبش در آمده است.
the car industry too is beginning to hum
صنعت اتومبیل سازی نیز شروع به جنب و جوش کرده است .
● دندنه، وز وز، فرفر، صدای مداوم و آرام، منمن
the fan's hum
(صدای) فرفر پنکه