illth معنی فارسی بدي واژههای دیگر با معنی «بدي» obnoxiousness بدي، نفرت انگيزي poorness بدي، نقص، فقدان evilness بدي، شرارت badness بدي imprecate بدي خواستن، لعنت کردن، نفرين کردن serverance allowance حق بدي هوا، حق پوشاک براي سختي هوا insalubrity ناسازگاري 7 بدي، بد اب و هوايي، زيان iam ill bested موقعيت بدي دارم، بد جور گرفتار شده ام portentously چنانکه نشانه بدي باشد، بطور شگفت اور taeniasis بدي مزاج بواسطه کرم کدو