in working condition معنی فارسی داير کارکننده واژههای دیگر با معنی «داير» set afoot داير کردن، به جريان انداختن work space فضاي داير utilized lands اراضي داير working set مجموعه داير، مجموعه کاري trustor داير کننده ي حساب اماني goldie lock فرمان پست رادار زميني به هواپيما داير، بر اينکه رادار کنترل زميني هدايت، هواپيما را بعهده گرفته است utilized مورد استفاده، داير functioning درحال کار، داير. rest house مسافرخانه اي که بنگاه يا اداره اي براي، مامورين خود داير مي کند cabaret مهمانخانه اي که در آنجا رقص و آواز هنگام، نشستن مهمانها سر ميز داير است