inbreed
معنی فارسی
تخم کشي از جانوران هم تيره
معنی کامل و مثالها
/in´brēd´/vi., vt.
● درونزاد گیری کردن، با خویشان ازدواج کردن، خویشآمیزی کردن
● (مجازی - در اثر عدم مبادله و تغییر اجتماعی یا اداری و غیره) کم توان شدن، حشر و نشر درون گروهی کردن
intellectual inbreeding
ناتوانی فکری (در اثر حشر و نشر درونگروهی عقاید)