دیکشنری فارسی

incense (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/in´sens´/n., vt., vi.

● بخور، گزدود، خوزم، دودآب

to burn incense

(اسفند و غیره) دود کردن، عود و عنبر سوزاندن

● دود و بوی بخور

● بوی خوش

● تعریف و تحسین، ستایش

● بخور دادن، عطر زدن، (اسفند و عود و عنبر و غیره) دود کردن

* incense burner

مجمر، آتشدان

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن