دیکشنری فارسی

inch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/inch/n., vt., vi.

● (سنجه‌ی درازا برابر با یک دوازدهم فوت یا 2/54 سانتی‌متر) اینچ (مخفف آن: in - نشان آن: " )

10"

10 اینچ

● (وزن یا طول و غیره) ناچیز

I escaped death by an inch

چیزی نمانده بود بمیرم.

● کم‌کم پیش رفتن، آهسته رفتن، ذره‌ذره جلو رفتن

she inched toward me

او کم‌کم به سوی من جلو آمد.

* every inch

کاملا، از هر نظر

* inch by inch (or by inches)

کم‌کم، به درجات، آهسته

* within an inch of

بسیار نزدیک به

* within an inch of one's life

تقریبا تا سرحد مرگ

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن