incompliance with معنی فارسی برحسب مطابق واژههای دیگر با معنی «برحسب» hit or miss برحسب تصادف، اتفاقا، تصادفا. footage طول چيزي برحسب فوت، مقدار فيلم بفوت. age group competition مسابقه برحسب گروه سني time-cost curve منحني مخارج برحسب زمان voltage نيروي الکتريک برحسب ولت، ولتاژ (فرانسه) gallonage مقدار يا ظرفيت برحسب گالن kilovoltage نيروي برق برحسب هزار ولت. prioritize برحسب ارجحيت رده بندي کردن، سزيده سنجي کردن، اولويت بندي کردن transvaluation سنجش ارزش برحسب معيار جديدي، نوسنجيدن. ammunition lift capability مقدورات حمل مهمات (برحسب تن)، ظرفيت حمل و نقل مهمات