دیکشنری فارسی

incontinent (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/in kän´tǝ nǝnt, -känt´'n ǝnt/adj.

● بی‌بند و بار، ناخوددار (به ویژه در امور جنسی)، ناخویشتن‌دار، شهوتران

the incontinent man's stare at the girls

نگاه‌های خیره‌ی مرد شهوت‌پرست به دختران

● (ناتوان در نگه داشتن چیزی درون خود) ناگنجا

he is incontinent of jealousy and hatred

او قادر به داشتن حسادت و کینه نیست.

● (ناقادر به نگهداشتن ادرار خود معمولا در اثر کهنسالی یا بیماری) چکمیزکی، مبتلا به سلس البول

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن