incontinent (1)
معنی کامل و مثالها
/in kän´tǝ nǝnt, -känt´'n ǝnt/adj.
● بیبند و بار، ناخوددار (به ویژه در امور جنسی)، ناخویشتندار، شهوتران
the incontinent man's stare at the girls
نگاههای خیرهی مرد شهوتپرست به دختران
● (ناتوان در نگه داشتن چیزی درون خود) ناگنجا
he is incontinent of jealousy and hatred
او قادر به داشتن حسادت و کینه نیست.
● (ناقادر به نگهداشتن ادرار خود معمولا در اثر کهنسالی یا بیماری) چکمیزکی، مبتلا به سلس البول