پرش به محتوا
دیکشنری فارسی
جستوجوی واژه
بگرد
incontinent (2)
معنی کامل و مثالها
/in kän´tǝ nǝnt/adv.
●
(قدیمی) بیتاءخیر، فورا، بی درنگ
همین دیکشنری روی گوشی
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن