دیکشنری فارسی

incorporate (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/in kôr´pǝ rit, -pǝ rāt´/adj., vt., vi.

● (چیزی را با چیزی که قبلا درست شده است) یکپارچه یا ممزوج کردن، همبند کردن، یکپارچه کردن، درآمیختن، یکی کردن، ملحق کردن، ضمیمه کردن، یک کاسه کردن، جزو (چیزی) کردن یا شدن، پیوستار کردن یا شدن

your recommendations will be incorporated into the new project

توصیه‌های شما در طرح جدید منظور خواهد است.

to incorporate various views in one article

اندیشه‌های مختلفی را در یک مقاله تلفیق کردن

the new design incorporates many improvements

طرح جدید بهسازی زیادی را دربر می‌گیرد.

● (شرکت یا انجمن و غیره) به عضویت پذیرفتن، هموند کردن یا شدن

● شرکت (و غیره) تشکیل دادن، انبازه درست کردن، (شرکت و غیره) به ثبت رساندن

the company was incorporated ten years ago

شرکت ده سال پیش به ثبت رسید.

● جسم‌دار کردن، تن‌مند کردن یا شدن، تندار کردن یا شدن، شکل دادن، تندیسدار کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن