دیکشنری فارسی

inert

UKinəːt USı'nə:t

معنی فارسی

فاقد نيروي جنبش فاقدزورمقاومت بي تاب بي جنبش بيحرکت بيحال

معنی کامل و مثال‌ها

/in u_rt´/adj.

(فیزیک: فاقد نیرو برای جنبش یا مقاومت یا عمل) ماندگر، ساکن، بی‌حرکت، ناجنب، ناجنبا، راکد، درنگیده

inert matter

ماده‌ی لخت (ساکن)

he lay on the bed inert as a rock

او همچون سنگ بی‌حرکت در بستر خوابیده بود.

(فاقد قدرت کنش و واکنش شیمیایی یا فاقد اجزای کنش‌ور) ناکنش‌دار، خنثی، بی‌اثر، بی‌هنایش، بی‌کنش

inert ammunition

(ارتش) مهمات مشقی (بدون خرج تخریب)

an inert gas

گاز بی‌کنش

an inert drug

داروی بی‌اثر

بی‌حال، کندکار، لخت، سست، کاهل، لش

inert bureaucracy

دیوان سالاری کندکار

a politically inert citizenry

شهروندانی که از نظر سیاسی بی‌حمیت‌اند

تعریف انگلیسی

adjective
  1. unable to move or resist motion
  2. having only a limited ability to react chemically; chemically inactive “inert matter” “an indifferent chemical in a reaction”
  3. slow and apathetic “she was fat and inert” “a sluggish worker” “a mind grown torpid in old age”

مترادف‌ها

adjective
1. Inactive, lifeless, passive, motionless, dead.
2. Dull, indolent, torpid, sluggish, slothful, lazy, idle, supine, lumpish, dronish.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن