inert
معنی فارسی
فاقد نيروي جنبش فاقدزورمقاومت بي تاب بي جنبش بيحرکت بيحال
معنی کامل و مثالها
/in u_rt´/adj.
● (فیزیک: فاقد نیرو برای جنبش یا مقاومت یا عمل) ماندگر، ساکن، بیحرکت، ناجنب، ناجنبا، راکد، درنگیده
inert matter
مادهی لخت (ساکن)
he lay on the bed inert as a rock
او همچون سنگ بیحرکت در بستر خوابیده بود.
● (فاقد قدرت کنش و واکنش شیمیایی یا فاقد اجزای کنشور) ناکنشدار، خنثی، بیاثر، بیهنایش، بیکنش
inert ammunition
(ارتش) مهمات مشقی (بدون خرج تخریب)
an inert gas
گاز بیکنش
an inert drug
داروی بیاثر
● بیحال، کندکار، لخت، سست، کاهل، لش
inert bureaucracy
دیوان سالاری کندکار
a politically inert citizenry
شهروندانی که از نظر سیاسی بیحمیتاند
تعریف انگلیسی
- unable to move or resist motion
- having only a limited ability to react chemically; chemically inactive “inert matter” “an indifferent chemical in a reaction”
- slow and apathetic “she was fat and inert” “a sluggish worker” “a mind grown torpid in old age”
مترادفها
adjective
1. Inactive, lifeless, passive, motionless, dead.
2. Dull, indolent, torpid, sluggish, slothful, lazy, idle, supine, lumpish, dronish.