دیکشنری فارسی

inform (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/in fôrm´/vt., vi.

● اطلاع دادن، مطلع کردن، آگاه کردن، آگاهاندن، باخبر کردن، خبردادن

he informed us of the news

او خبر را به ما اطلاع داد.

we must inform the police

بایستی به پلیس خبر بدهیم.

an educated and well-informed person

آدم تحصیلکرده و کاملا مطلع

to inform oneself

کسب اطلاع کردن

● لو دادن، (علیه کسی) گزارش یا خبر دادن (با: on یا against)

he informed on his own brother

او برادر خودش را لو داد.

● (نادر) آموزاندن، آموزش دادن، ملکه کردن

● (مهجور) الهام گرفتن از، متاثر بودن از، فراگیر شدن از، سرشار بودن از

these poems are informed with a sense of patriotism

این اشعار سرشار از حس میهن دوستی است.

● (در اصل) شکل درونی دادن به، دروندیس کردن، (نهاد و ماهیت اصلی چیزی را) سرشتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن