inform (1)
معنی کامل و مثالها
/in fôrm´/vt., vi.
● اطلاع دادن، مطلع کردن، آگاه کردن، آگاهاندن، باخبر کردن، خبردادن
he informed us of the news
او خبر را به ما اطلاع داد.
we must inform the police
بایستی به پلیس خبر بدهیم.
an educated and well-informed person
آدم تحصیلکرده و کاملا مطلع
to inform oneself
کسب اطلاع کردن
● لو دادن، (علیه کسی) گزارش یا خبر دادن (با: on یا against)
he informed on his own brother
او برادر خودش را لو داد.
● (نادر) آموزاندن، آموزش دادن، ملکه کردن
● (مهجور) الهام گرفتن از، متاثر بودن از، فراگیر شدن از، سرشار بودن از
these poems are informed with a sense of patriotism
این اشعار سرشار از حس میهن دوستی است.
● (در اصل) شکل درونی دادن به، دروندیس کردن، (نهاد و ماهیت اصلی چیزی را) سرشتن