infuriate
UKinfjeərieit
USınf'juərı'eıt
معنی فارسی
؟تشي کردن ، بسيار خشمگين کردن ،
از جا در کردن ، ديوانه کردن
معنی کامل و مثالها
/in fyoor´ē āt´, -it, -āt´/adj., vt.
● (بسیار) خشمگین کردن، از کوره در کردن، آتشی کردن، از جا درکردن
his letter infuriated me
نامهی او مرا بسیار عصبانی کرد.
the infuriating bureaucracy of some government offices
دیوان سالاری خشمانگیز برخی ادارات دولتی
● (قدیمی) عصبانی، آتشی
مترادفها
adjective
(also infuriated)
Enraged, raging, incensed, furious, wild with anger.