دیکشنری فارسی

ingratiate

UKingreiʃieit USıng'reıʃı'eıt

معنی فارسی

طرف توجه قرار دادن ، محبوب کردن ،

شيرين کردن ، خوب قلم دادن

معنی کامل و مثال‌ها

/in grā´shē āt´/vt.

(با self with - به کار می‌رود) خود را (نزد دیگری) عزیز کردن، جلب محبت کردن، خودشیرینی کردن

he was always trying to ingratiate himself with the teachers

او همیشه می‌کوشید محبت معلم‌ها را جلب کند.

* ingratiating, adj.

1- تودل برو، خود عزیزکن، خاضع، خاشع، نرم رفتار 2- خاشعانه، خاضعانه 3- دلپسند، دلچسب، محبت‌انگیز، مهرانگیز

the ingratiating effect of her words

اثر مهرانگیز حرف‌های او

the ingratiating smile of my daughter, Julie

لبخند دلچسب دخترم جولی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن