ingratiate
UKingreiʃieit
USıng'reıʃı'eıt
معنی فارسی
طرف توجه قرار دادن ، محبوب کردن ،
شيرين کردن ، خوب قلم دادن
معنی کامل و مثالها
/in grā´shē āt´/vt.
● (با self with - به کار میرود) خود را (نزد دیگری) عزیز کردن، جلب محبت کردن، خودشیرینی کردن
he was always trying to ingratiate himself with the teachers
او همیشه میکوشید محبت معلمها را جلب کند.
* ingratiating, adj.
1- تودل برو، خود عزیزکن، خاضع، خاشع، نرم رفتار 2- خاشعانه، خاضعانه 3- دلپسند، دلچسب، محبتانگیز، مهرانگیز
the ingratiating effect of her words
اثر مهرانگیز حرفهای او
the ingratiating smile of my daughter, Julie
لبخند دلچسب دخترم جولی