دیکشنری فارسی

innervate

معنی فارسی

دارايي پي کردن ، پي دار کردن ،

داراي عصب کردن ، به نيرو در اوردن

معنی کامل و مثال‌ها

/in nu_r´vāt´, i nu_r´-; in´ǝr vāt´/vt.

(بخشی از بدن را عصب‌دار کردن) پی‌دار کردن

(عصب یا عضله و غیره را) انگیزاندن (و به حرکت یا عمل واداشتن)

تعریف انگلیسی

verb
  1. supply nerves to (some organ or body part) “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
  2. stimulate to action “innervate a muscle or a nerve” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن