دیکشنری فارسی

innovate

US'ınə'veıt

معنی فارسی

چيز تازه اوردن بدعت گذاردن تازگي اوردن تغييرات دادن

معنی کامل و مثال‌ها

/in´ǝ vāt´/vi., vt.

● نوآوری کردن، تازه اندیشی کردن، ابتکار کردن، ابداع کردن

to innovate a new method

روش جدیدی را نوآوری کردن

* innovative, adj.

نوآورانه، مبتکرانه

* innovator, n.

نوآور، مبتکر

تعریف انگلیسی

verb
  1. bring something new to an environment “A new word processor was introduced” “Somebody ----s something”

مترادف‌ها

verb neuter
Introduce novelties, make changes, make innovations.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن