دیکشنری فارسی

inserted

UKinsəːtid USın'sə:təd

معنی فارسی

درج کردن جا دادن داخل کردن در ميان گذاشتن

معنی کامل و مثال‌ها

/in su_rt´id/adj.

● (زیست شناسی) درون پیوسته، درون جاگرفته

واژه‌های دیگر با معنی «درج کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن