دیکشنری فارسی

install or instal

معنی کامل و مثال‌ها

/in stôl´/vt.

● (طی مراسم) به شغلی گماشتن، منصوب کردن، گماردن، بر کرسی (صدارت یا استادی یا ریاست و غیره) نشاندن

he was officially installed as mayor

او رسما به عنوان شهردار منصوب شد.

he installed his own sister as secretary

او خواهر خود را به عنوان منشی به کار گمارد.

● قرارگرفتن (یا دادن)، مستقر کردن

he installed himself in the big chair before the fire

او در صندلی بزرگ جلو آتش مستقر شد.

● (ماشین آلات و ابزار و غیره) سوار کردن، برپا کردن، کار گذاشتن، نصب کردن

the electrician installed the new fixtures

برق‌کار وسایل جدید را نصب کرد.

the factory's machinery has not yet been completely installed

ماشین‌آلات کارخانه هنوز کاملا سوار نشده است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن